درود...

به وبلاگ خودتون خوش اومدید...




تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 22:39 | نویسنده : fashoo |



تاريخ : شنبه چهارم آبان 1392 | 3:46 | نویسنده : fashoo |

سوال پشت سوال..
با آب گندیده ی فراموشی، آتش صد خروار سوال بیجوابم را به اکراه، فرو می نشانم..
.....



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیستم اردیبهشت 1392 | 20:58 | نویسنده : fashoo |
یادش به خیر..دار کلگه رو یادتونه؟



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سی ام فروردین 1392 | 0:48 | نویسنده : fashoo |

چهارم فروردین امسال...

+عکس در ادامه مطلب..





ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 15:59 | نویسنده : fashoo |

بهار که می آید ،چشمه که میجوشد ،درختان که میشکفند ،بلبل ها  که میخوانند..

دلم میگیرد..

نوروز نمیدانم چه سوالی است که در پاسخش انگشت به دهان حیرت می گیرم و بغض سکوت میکنم..داد میزنم..می نالم..می خروشم..

درختان که می شکفند و فضا ی کوچه باغ ها از عطر خوششان سرریز میشود نفسم میگیرد..دمم دمی می آید دمم دمی نمی آید..

حس خفگی می کنم..

صدای خنده و خروش و هیاهو که بر میخیزد گوش هایم سوت می کشند..سرم گیج می شود..چشمانم تار می شوند..

آه..

مگر بهار فصل رویش نیست؟ فصل زندگی نیست؟ فصل تازگی نیست..؟

چرا از بهار می گریزم...

سایه ام کو..باید ببندمش..دیگر نای فرار ندارم..

من میخوام مثل همه توی این هوا نفس بکشم..

من میخوام بادبادک سرور را از بام غصه هایم هوا کنم..

من خسته شدم..

من می ترسم..من از ارتفاع بهار میترسم.. من از روشنی چشمه ها می ترسم.. من از خنده ها می ترسم..

من نفسم می گیرد..

دمم دمی می آید دمم دمی نمی آید..

من حس خفگی میکنم..

من می ترسم..

من از بهار می ترسم...

 

پیشاپیش سال نو بر همه عزیزان مبارک...

                             



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 | 23:28 | نویسنده : fashoo |

یادش بخیر..

نونوایی صفرو یادتونه؟..



ادامه متن + عکس در ادامه مطلب..



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پنجم اسفند 1391 | 17:25 | نویسنده : fashoo |

یادش به خیر..

دبستانی که از بس شلوغ بود سوزن اگه مینداختی هوا پایین نمی رفت..

راهنمایی که تو کلاساش همیشه نیمکت کم میومد و مجبور میشدن یکی دو صندلی بذارن بین دخترا و پسرا و همیشه دعوای بچه ها بود که رو اونا بشینن..

دبیرستانی که  الگنیاش کم نبودن هیچ، به همون اندازه  هم از روستاهای اطراف مث ثبور ، میاندره ، المور و.. بهشون اضافه میشدن..بس شلوغ بود دختر و پسر رو جدا کردن و شیفت شیفت مدرسه میومدن..

ادامه متن+عکس در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیستم بهمن 1391 | 0:42 | نویسنده : fashoo |

در را بستم . جریان نور کور شد و همه ی وجودم را ترس فراگرفت. چشمه ی پیشانیم جوشیده بود. نفسهایم به شدت تند شده بود. آرام به سمت اتاق پشتی گام برداشتم و گل های پژمرده ی قالی فرسوده را زیر پا له کردم. سکوت بر فضای استبدادی خانه حکمفرما بود. از چهارچوب در رد شدم و اینک در اتاق پشتی، اتاقی بس مستبد تر، جلو می رفتم. کلید برق را فشردم و یکی از لامپها روشن شد. همان که هنوز جان داشت. پرتوهای نور به سرعت سینه ی ظلمت را شکافته و فضا بیدار شد. اتاق سراپا می نالید. تیر های چوبی سقف که با دود بخاری تار شده بودند زیر سنگینی سقف گلی مرده زمزمه می کردند. دیوار های گچی تیره و تار با نوشته های یادگاری و خطوط مبهم بی وزن همچنان محکم ایستاده بودند. تارهای منسجم عنکبوت ،دست تیرهای چوبی را با دستان زبر دیوار های دودخورده، به گرمی میفشرد و رابطی بیش نبودند.

خاکستر های بخاری به دور هیزم های نیم سوخته ی خاموش خفته بودند و کتری آب جوش دیگر نمی جوشید. پیش میرفتم. و حصیر کهنه ی زیر پایم با تار و پود دریده و افشانش چنگ در پاهایم می زد. میخواست مرا از قصدم باز دارد . ولی من به کودکانه هایم می اندیشیدم و از هر سدی که بود رد می شدم. ارده ی پاهای مصمم من دستان جسورش را میکند و باز چنگ می زد بر من.

عرق پیشانیم سرخی گونه هایم را میشست و چشمانم نیز سوسو میزدند. دستانم می لرزیدند و با هر قدم پاهایم سست تر میشدند. به صندوق آهنی مادرم رسیدم. گرد و خاک رویش را دستی کشیدم و سپس قفل فولادین زیرش را خیره شدم. باز کردنش غیرممکن بود. سنجاق فلزی که گشادی تنبانم را برطرف میکرد در آوردم و به جان قفل انداختم...  



تاريخ : شنبه سی ام دی 1391 | 2:39 | نویسنده : fashoo |

عکس-مسجد-قلعه-...

در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دهم دی 1391 | 0:54 | نویسنده : fashoo |
در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هشتم دی 1391 | 15:47 | نویسنده : ایوب |
هنوز برایم گنگ است که ، که بود غروبها در گورستان آواز ابد میخواند!

+عکس..

در ادمه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه یکم دی 1391 | 1:30 | نویسنده : fashoo |

کاش گورکن مست میفهمید که از این سنگر روشن که در این دشت بلا می کارد

گل اخلاص نخواهد رویید

چمن سجاده ی عشق سبز نخواهد ماند

سلسله ی صد و یک قاصدک معنا پاره خواهد شد

و در آن قمری باور نخواهد خواند دگر

نسیم سحر عشق نخواهد رقصاند گل احساس، گل فرهاد، گل منصور  را

و در این حوض کنون که کمی دور تر از چشمه ی دیروز کشیدند

شرفي هیچ نخواهد خندید ...به نی و جلبک و آبش سوگند..

نغمه ی عاشقی بلبل و گل، هم چو حصیری کهن و خشک،  در زیر عطش آتش خورشید جهالت خواهد پوسید

پرده ی سیرت گل را خنجرخاربن صورت خواهد سوزاند

و به آواز کلاغها دل هر نوگل شفاف کدر خواهد شد

در مکتب بر باد فنا رفته ی بلبل ها ، طوطی سرخ چموش پی آواز دگر گیرد و میخندد و می خواند و شیوه ی تقلید میگوید

خیره بر پای علیل مرغ هما خواهد شد، از كنج مناره، جغد رياكاري

سایه خواهد افکند بر سفره ی عصمت دست پلید اژدر ناپاکی

و خدایی که با هر دم و بازدم گذری داشت در کالبد بوستان،  غرق در برکه ی جهل بيابان ها خواهد شد..انگار..



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 13:24 | نویسنده : fashoo |

چشمه مرد...

وقتی که ما خواب بودیم...

+پنج تصویر

در ادامه مطلب..



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سیزدهم آذر 1391 | 0:19 | نویسنده : fashoo |
تاريخ : یکشنبه دوازدهم آذر 1391 | 18:37 | نویسنده : fashoo |
سلام

دو تا تصویر گذاشتم پایین..

یه کم دقت کنید و بعد چیزایی که تو اونا می بینید رو  تو نظرات برام بنویسید...

سپاس..




تاريخ : شنبه چهارم آذر 1391 | 3:10 | نویسنده : fashoo |

دستان کوچک مرا با کدامین ترکه ی سرخ انار می ترسانی.. معلم؟!؟

داد نزن که:" ما پیروز این جنگ خودساخته ایم.. زیرا خدا , فقط از آن ماست !"

املاء را عوض کن معلم!

"جنگ"م خراب شد. کاغذم را سوراخ کرد مداد...هیچ تیوپ جگر دریده ی دوچرخه ای و هیچ تفی پاکش نمیکند معلم..عوض کن..

 به خدا هم که میرسم نوک مدادم میشکند..عوضش کن..معلم..

من به کاغذها به قلم ها به کیف و تخته و به بشر مشکوکم..

بی شک تن مچاله شده ی من نیز در زباله دان تاریخ خواهد سوخت..

برای من چه فرقی میکند؟..

بگذار باشند..تحریم ها..گرانیها..محصوریها..محدودیتها..خمار یها..فلانها ..بهمانها..

من هیچ باکی ندارم..

ونگران هیچ کلاهی که به بهانه ی زمستان و کمک بر سر طاس ما می گذارند نیستم..بگذار آنقدر بگذارند تا کلاهشان بیفتد..

من از تحریم نمی ترسم..

چکه های آب سقف خانه ی ما کم و زیاد نخواهد شد..

دود آتش همچنان در محفل ما خواهد رقصید..

تیر های سپیداری سقف با خدا زمزمه خواهند کرد..

نان ما آیا خشک تر از این خواهد شد؟

و باور دارم که سپیدی زودرس موهای پدرم را هیچ رنگی نمی پوشد

و سیاهی دست های پر از زخم مادرم را هیچ علمی نخواهد شست..

چه باک؟!؟

هفت لا  پوست هفت درنده  می پوشند فربه های هفت شکم

ما گوشت بر استخوان چسبیدگان هفت دندان از آغاز فصل سرد بیم نداریم!

ما یاد گرفتیم نانمان را با آب تر کنیم..

و برای ما همین شعله ی حقیر کافیست..بی شک شب سپری خواهد شد..




تاريخ : جمعه بیست و ششم آبان 1391 | 20:55 | نویسنده : fashoo |
سلام ..

زمستون هنوز نیومده ولی خالی از لطف ندیدم که چند عکس زمستونی تو وب درج کنم تا ببینید..

بیاین به قول فروغ: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...





ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | 15:46 | نویسنده : fashoo |
سه عکس از سه فصل..



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 10:5 | نویسنده : fashoo |



تاريخ : پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 17:51 | نویسنده : fashoo |


تاريخ : جمعه بیست و یکم مهر 1391 | 4:27 | نویسنده : fashoo |
انار الگن...

در ادامه مطلب..



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 20:19 | نویسنده : fashoo |

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پنجم مهر 1391 | 12:28 | نویسنده : fashoo |

در ادامه مطلب..


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 10:52 | نویسنده : fashoo |
۱-دی بخه تا گج وابوی=به دریا گوهر جفت نهنگ است=خدا با زنبیل پایین نمی کند=دود چراغ خوردن =تا شب نروی روز به منزل نرسی=هرجا گنج است مار هم هست=نیش و نوش با هم است.. 

۲-صرات گر بند ایکنه..

۳-چه خلی و سرم بریزم..

۴-یه لگنی دولگنی=سنگ مفت گنجشک هم مفت می زنیم شاید گرفتیم..

۵-سر پیازم یا ته پیاز=دونان چو گلیم خویش بیرون بردند/گویند چه باک؟ گر همه عالم مردند=به من چه؟

۶-کرمت بزنه..

۷-ایروم ودین تلوم{طلبم} تو چه ایخوی سر جلوم..

۸-بات باتی = دمدمی مزاج=به یک کشمش گرمیش میکنه به یک غوره سردیش میکنه

۹-هر خندیی یه گریوی داره..

۱۰-کور از بیکاری منجکلشه ایریتنی..

۱۱-تی یکیم=ببینیم و تعریف کنیم..

۱۲- فرزند کس و کس نیکنه فرزندی  اگر طوق طلا و گردنش ببندی..

۱۳-دل پری و تلنگری=دل شکسته را نمی شود بند زد..

۱۴-خره بی معنی کنی خش ایوایسه=جواب ابلهان خاموشی ست..

۱۵-با یه دس نیتری دو تا هندونه ور داری..

۱۶-هردمبیلی

۱۷-گزه نماز بر=بر خرمگس معرکه لعنت..

۱۸-خایه ننها ایسو هم که نها من کهدون نها =سر شانس ایما حلوا دندون ایشکنه

۱۹-پنبه دز دس و ریشش ایکشه=چوب را بر میداری گربه ی دزد فرار میکند..

۲۰-مالته بپا همساته دز مکن=صحرا افتاده را کلاغ در می برد..

۲۱-آرد بیز و قیلون ایگوی دو سمه داری=کسی که بار شیشه دارد به دیوانه سنگ نمی زند..

۲۲-برد گپو مایه ی نزیرنه=این کلاه برای سر تو گشاد است=این لقمه باب دهن ما نیست..

۲۳-او و جو ایری سو و سو ایری= از کوزه همان برون تراود که در اوست

                            ادامه دارد...

                                     {منتظر مثل های لری ارسالی شما هستیم...}



تاريخ : جمعه دوم تیر 1391 | 4:44 | نویسنده : fashoo |
آخرین گروه تئاتر روستای الگن

این گروه {متشکل از:علی امیدوار -حسن آروندـ مسلم آزادوار-یاسین انصاریان-کیوان رهگذر-حفیظ الله خوشخو-کیوان رهنما-یزدان آراسته-حکیم پاسدار - حسام پاسدار و .. }در سال ۸۹ اجرای شش- هفت نمایش را در مراسم جشن باشکوه ۲۲بهمن ماه که همچون هرسال مردم در حیاط دبیرستان امام علی (ع)روستا جمع می شدند و یک روز شاد و به یاد ماندنی را رقم میزدند بر عهده گرفتند...یک گروه کاملا شخصی و افتخاری بود..بدون هیچ حمایت و تشویقی از جانب مدرسه و یا مردم کار می کردند..برای شاد کردن دل مردم و همینطور خود..و بیشتر گرامیداشت این روز..گروه از یک ماه پیش از آن، در شبهای بارانی و سرد زمستان در مسجد روستا دور هم جمع می شدند و با شور و هیاهویی سرشار از خلوص و اشتیاق به تمرین نقشها می پرداختند..کار هر شبشان بود..دل از تلویزیون و فیلم و فضای گرم خانواده می کندند و به کاری که برای شان حسی خاص و زیبا به ارمغان داشت می پرداختند..

شخص خاصی هدایت گروه را بر عهده نداشت..همه کارگردان بودند و بازیگر..نمایش نامه ها هم معمولا توسط حسن آروند تهیه می شد..عمویش،ایوب آروند،از کهنه کاران تئاتر های دهه ی فجر روستا،او را در این امر یاری می نمود..هم با اقتباس از کار های قدیمی و هم با ابتکارات خودش..

روز ها سپری شد و زمان جشن فرا رسید..حیاط مدرسه مملو از آدم بود..زن..مرد..پیر..کودک..

همه آمده بودند تا یک روز شاد را سپری کرده باشند..جشن با اجرای سرود دختران آغاز شد و سپس چند سخنرانی کسل و خسته کننده..آخر سر هم نوبت رسید به تئاتر ها..جمعیت همه سر تا پا گوش و چشم شدند..گویی همه منتظر فرا رسیدن این بخش از جشن بودند..نمایش ها یکی پس از دیگری با موفقیت اجرا شد..مردم هم حسابی خندیده بودند..اما اتفاقی افتاد..اجازه ی اجرای سه تای آخر را ندادند..یعنی زحمت و تلاش بی وقفه ی بچه ها بر باد..شاید این تقدیر از زحماتشان بود..بله این طور شد و جشن به پایان رسید..در کل جذابترین آنها، نمایش(( بی نزاکت و علی باز ))بود که در این بین بازی خیره کننده ی کیوان رهگذر در نقش (( ملا غروسی )) هنوز در ذهن ها مانده...

سال ۹۰باز گروه با تلاش حسن آروند دور هم جمع شد و شروع به کار کرد..اینسال سیستم مدیریتی مدرسه به کلی تغییر کرده بود..افراد بومی کنار گذاشته شده و غیر بومی ها مدیریت مدارس را عهده دار شده بودند..

گروه دور هم جمع شد ، اما جای خالی کیوان رهگذر و حفیظ الله خوشخو به شدت حس می شد..آن دو کهنه کار تر ها بودند..چند تا دیگر هم رفته بودند : مسلم آزادوار ،علی امیدوار،کیوان رهنما،یزدان آراسته و..اینها رفته بودند ، ولی چند عضو جدید جای آنها را گرفت:مهران ظفری نژاد،کامیار آزادوار،مجید فرحپور،امید رهنما و..

در کل چهار پنج نمایش آماده شده بود از جمله: یارانه ها ، پریز اسرار ، مسابقه و..

بچه ها هر شب سرد زمستانی را همچون سال قبل در مسجد دور هم تجمع می کردند و به تمرین نقش ها می پرداختند..کار می کردند و کار می کردند..فصل امتحاناتشان بود ولی باز هم سعی میکردند مردانه بایستند..

هر روز ، زمان جشن نزدیکتر می شد و بچه ها نیز با نقش ها بیشتر و بهتر خو می گرفتند..

روز جشن فرا رسید..چند روزی شایعه بود که در این روز باران خواهد بارید و به احتمال قریب به یقین جشن برگزار نخواهد شد..ولی بچه ها باز ایستاده بودند و و با تماموجود کار میکردند..

خیلی خوب از روحیه و تلاش هنری شان تقدیر شد..با وجود شرایط  هوایی مطلوب ،مدیر محترم دبیرستان اطلاع داد که جشن برگزار نخواهد شد..یعنی یک ماه تلاش و زحمت گروه هیچ!..

لعنت به این سیاست و مدیریت خشک..

که هنر را با مشت چرب شان تقدیر میکنند..

لعنت..



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 | 18:22 | نویسنده : fashoo |
مثلهای لری:

 1-چی که تله داره گله نداره...

2-هرکه لیمه مار زر گلیمه = آب زیر کاه..

3-او  و جو ایری سو و سو ایری..

4-غندی چه خته کندی..

5-بر مکن از بر مترس

6-بای بچه و ره مره اگه وابیری و گل وت ایخنده اگه وابی و گل ایگریوه =با هر کسی هم نشین مشو=یا مکن با فیل بانان دوستی یا بنا کن خانه ای در خور فیل..

7-برد گپو مایه ی نزیرنه=این کلاه برای سر تو گشاد است..

8-تا نیای زمستون شل شلی نیای بهار گل گلی=نابرده رنج گنج میسر نمی شود..

9-دستته بکش منت نکش=دستت تو جیب خودت باشه=خود کفا باش=نانت را با آب بخور منت آبدوغ مکش..

10-از بن خروه=خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا دیوار کج می رود..

11-نه بتر کورتر=از باران خلاص نشده گیر چکه افتادیم..

12-یه شری من پوزشه=پشکلی میخواهد زیر کلاهش دود کند

13-بره کشکته بسا..

14-سر شانس ایما حلوا دندون ایشکنه=چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی/چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی..

15-تش بگری کهزی دنگلو=در کشتی نشسته و با ناخدا دعوا میکند=علف در آغل تلخ است=نزد خر خرمهره و گوهر یکی ست..

16-خر و پیغوم او نیخره..

                   ادامه دارد...

{منتظر مثل های لری ارسالی شما هستیم...}



تاريخ : پنجشنبه چهارم خرداد 1391 | 18:13 | نویسنده : fashoo |

 جاده ی روستا که از میان سینه ی شکافته ی "کره سهر{سرخ}"می گذرد...

آسمانی بس زیبا..

دار{درخت بلوط}ی لخت و بی بر..

و تیر  چوبی مخابرات که پس از سالها باز نشستگی هنوز در مقابل گرم و سرد هوا تاب می آورد

اما تا کی ؟...

 

ماه دوم بهار...تنگ با شکوه الگن..دار های سر سبز...و جو های پیر رو به درو...

 راه خاکی و پر از سنگ و پستی و بلندی روستا که از میان زمینهای پیاز و گوجه و ..میگذشت و مرکز ده را به قبرستان و جاده ی اصلی پیوند می داد...یادش بخیر...

 و پدرم ...

 

جهت مشاهده سایر عکس ها رجوع کنید به ادامه مطلب...

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 0:45 | نویسنده : fashoo |
 سلام یه عکسی گذاشتم تو ادامه مطلب  حتما ببینید... 

تفسیر و برداشت خودتونو  از اون لطفا  در نظرات ثبت کنید...

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 | 19:50 | نویسنده : fashoo |
نمایی زیبا از روستا پس از یک روز بارانی...

طبیعت زنده ی روستا پس از نزول رحمت الهی...

و این هم قلعه ی تاریخی زیبای روستا...



تاريخ : شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 12:53 | نویسنده : fashoo |